تفتیش...
بویه تباهی و گاهی افسوس هایه بی سبب...این روز ها هر گوشه اتاقم را میگردم تا شاید ذره ای امید را پیدا کنم.صدایی با من حرف میزند...ای احمق مگه نمیدونی امیدی نیست...و من باز هم میگردم.مثله کودکی که مادرش را گم کرده با چشم گریان زندگی را میگردم تا پیدایش کنم...امید...چه واژه ی غریبی شد.شروع کردم به تفتیش خاطراتم....
سوال:کی عاشق شدی؟
جواب:لحظه ی آفرینش یک شعر
سوال:برایه چی عاشق شدی؟
جواب:آدم ها برایه زندگی باید عاشق باشن
سوال:برایه چی لحظه هایه بد و گذاشتی تو صندوق امانات عمر؟
جواب:فکر کردم لحظه آرامشه.لحظه لبخند.شاید فکر کردم خدا میخواد بهم لبخند بزنه....آره.همینه.من منتظره نگاه خدا بودم برایه....
سوال:بسه .حوصله ندارم اصلشو بگو
جواب:اصلش امیده.من امید داشتم
سوال:از کی امید داشتی؟
جواب:از لحظه ی اول
سوال:تو محکومی.محکوم به ماندن در خاطرات
تفتیش تموم شد.بی شکنجه.فقط محکومم.به فراموش کردنه امید و رویا......این یعنی مرگ یک انسان
آرامه....
2
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط آرامه
|
این روزها...
گاهی ستاره ای،لبخندی،ترانه ای از روزهایم میگذرد
این روزها چند قطره اشکی مهمان سفره ام شده
در لحظه لحظه ی خواب هایه پر امید چشمم
کودکی شیطان مدام بهانه چینی میکند
این روز ها دلهره ای شیرین برایم و در برابر چشمانم میرقصد
و این روزها شادم،چراکه هنوز خدا بیدار است...
آرامه...
2
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط آرامه
|
فراموش میکنیم....
فراموش میکنیم هرچه گذشت
فراموش میکنیم همه ی آنچه بود
فراموش میکنیم هر چه که روزی سوگند خوردیم هرگز فراموش نکنیم
فراموش میکنیم به کجا میرویم
فراموش میکنیم و هر لحظه تنها میمانیم
فراموش میکنیم روز آبی را و این را پایان ماجرا میدانیم
ما فراموش میکنیم و او همیشه مارا به یاد خواهد داشت......
آرامه....
2
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط آرامه
|
....حتی در لحظه ی آخر هم نفهمید بدون او تنها خواهم شد.تنها تر از گلهایه گندم چشم هایش.....
آرامه...
2
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط آرامه
|
همسفر مرا از یاد نبر!
این کوچه ی خلوت آخرین جایه پایه من است رویه خط زندگی.وقتی که سفر،لحظه هایه ما را پر از گریه کرد من آخرین بازمانده ی این کوچ تلخ گشتم.این پایان راهه ماست.تو میروی و من در انتهایه این جاده ، ترانه ای غمگین را با خود زمزمه میکنم.این انتهایه سفر است و من باید به لحظه ها یه بی تو بودن عادت کنم.نفس هایه نا امیدم را عمیق تر از اکنون می کشم تا هوایه عشق تو من و به زوال بکشاند.و تو ای همسر زمان شعر من هر جا میروی نامم را از یاد نبر.این شیفته ی مجنون همان مغروریست که تو با عشقت مفهوم شکوه را به او فهماندی.اکنون که زمان رفتن است تو را به سلامت اما شعر هایه مرا از یاد نبر.همسفر هر جا که رفتی تو بدان عاشقی هر لحظه از تو با خدا حرف میزند.هر زمان قلبت را به بازی گرفتن بدان عاشقت هر لحظه برایه شکستن قلبت جان می بازد.هر کجایه این دنیایه تاریک که می ایستی مرا ببخش برایه آنچه که نبودم.هر سویه فردا که میروی تصویر وعده گاه باران را از یاد نبر.همسفر میدانم روز بدرقه ات سر میرسد و من فقط میتونم بگویم همسفر سفر به سلامت.

....
آرامه....
2
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط آرامه
|
این آخرین بهانه است....
پرنده تنها شد.
دله بهار شکست.
لحظه ها از خم کوچه ها گذر کردند.
این تنها یادگاری او بود و رفت
باران بارید و غم لحظه هایم سنگین تر شد.
قفس تنگ تر شد و دیگر عشق نبود.
باد وزید و دست نوشته هایه دلتنگیم را ربود.
این آخرین خاطره ی من از اوست.
ستاره ها به دیار دیگر کوچ کردند.
آسمان تنها شد و این آخرین لبخند فرشته ها بود....
آرامه...
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط آرامه
|
افسوس که مرا شکست...
امروز شبی تاریک بود!نه صدایی و نه لبخندی...وقتی غبار حرف ها به کناری رفت و دیگر خبری از عشق نبود اما من چه کودکانه امید جاودانگی این عشق را داشتم غافل از روزی که پرده ها دریده میشوند.امروز بهانه ی خندیدم را ربودند و تنها چیزی که برایم ماند این زهر خند ساختگیست.همان چیزی که به راحتی همه را فریب داد حتی تو را تا باور کنید قلبم زیر این صدا ها مدفون نشده است.میخواستم همپای روز هایه تلخ و شیرینش باشم اما افسوس که بال هایم راشکست و روز اخر به بال هایه شکسته ام خندید....
وقتی هنوز بهار بویه شکوفه نمیدهد
امید به عطر میوه ی تابستان داری؟!
آرامه...
2
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط آرامه
|
نگاهم کن...
صدایه بارون در خلوت بی انتهای آسمان بار دیگر تپش پر دلهره ای را یه یادم می اندازد.روز انتظار شیرینی که با زهرخند تو تلخ شد.این قصه ی کوتاه که تمام خطوطش از گریه لبریز بود.باز هم بارون و باز هم تنهایی یک رهگذر.این تکرار هر روز من است که به شوق یک لبخند تو ادامه میدهم.تمام شعر هایم را برایه تو میخوانم و بی صبرانه به انتظار نگاهت میمانم.پس نگاهم کن...همین امروز
آرامه....
2
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط آرامه
|
امروز....
امروز روز تنهایی شعر بود و خلوت یک عاشق.امروز غروب یک صدا شد وقتی تنها پرنده ی نجات آخرین اعتراف تلخ را کرد.امروز مرگ ستاره شد وقتی گلبرگ آشنایی بویه شناختن گرفت.وقتی به اشک هایه ساده ی یک پروانه خندیدن به امید صبح نشست اما امروز صبح به آخر رسید.خدا چشمایه خورشید و بست تا آخرین حرف عاشقانه به انتها برسه.امروز صدا ها خاموش شد....
آرامه...
2
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط آرامه
|
شهری که مرد...
روزی سکوت تنهایی پیر مردی شکشت.شاخه گل دخترک کولی پژمرد.همه جا پر شد از شعر تنهایی و دیگر طاقتی برای ماندن نماند.ناگهان همه کوچ کردند به دیاری نا اشنا.عده ای هم ایستادند برای مبارزه اما زیر چنگال سیاه تنهایی بهای سنگینی دادن.بهایی به قیمت زندگی.شهر خالی شد از صدای ترانه ها ی عاشقانه ی مردان و دلربایی هایه صادقانه ی زنان.شهر یاده روز هایی افتاد که کودکان در کوچه پس کوچه هایه روشن به دنبال فردا میگشتند.شهر یاد عشق افتاد و یاد روز هایه خوش مردمانی که روزی از سلام کردن نمی هراسیدن.از عشق ورزیدن واهمه نداشتن و برای عاشق بودن بهانه لازم نداشتن.شهر ناگهان به گریه افتاد.انقدر گریست که دیگر اثری از او نماند......و از ان شهر روشن تنها مردمی سرگردان مانده اند که برایه زنده ماندن عشق را میکشند واز بدن هایه انها بویه خیانت تراوش میکند....
آرامه....
2
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط آرامه
|